|
((** بیا زیر باران بیا جان بگیریم **)) |
|
خانه وبلاگ
بايگاني شده ها
ايميل من
نویسنده وبلاگ
ٍٍسعید داودی
آرشیو وبلاگ
بهمن ۸٧
آذر ۸٧
مهر ۸٧
بهمن ۸٦
دی ۸٦
مهر ۸٦
امرداد ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
لینک هائی که خیلی دوسشون دارم
جستجو در ادبيات کلاسيک
شعر سارا
محمد عزیزم و جملات زیبا
رتبه اول
ابوذر اکبری عزیزم و بغض بارون
پژمان عزیزم و دغدغه های من
جستجوی متن ترانه
چنين گفت اوشو
جلیل صفربیگی
شاعرانه ها
شعر امروز
وفا
محمود عزيزم و کوچه های عشق
طلیعه اکبری - نوپردازی ادبی
فوتوبلاگ خودم
چند عکس در فوتتو دات نت
دیکشنری آنلاین
پای درد دل سارا
وبلاگ هاي عاشقانه
آمار وبلاگ
خروجی وبلاگ
لوگوی دوستان
برای آخرین بار . . .
با سلام به همه دوستان 
من بازم زود اومدم . چو این دفعه گفتنی زیاد هست توضیح نمیدم :
تو دستت تیشه هم باشه قشنگه رقیب ریشه هم باشه قشنگه
تو عینک میزنی ؟ عیبی نداره .. عسل تو شیشه هم باشه قشنگه
( حامد عسگری )
**********************

تنگ غروب از سنگ بابا نان درآورد
آن را برای بچه های لاغر آورد
مادر برای بار پنجم درد کرد و
رفت و دوباره باز هم یک دختر آورد
گفتند: «دختر نان خور است» و با خودش گفت:
«ای کاش می شد یک شکم نان آور آورد.»
*
تنگ غروب از سنگ بابا نان درآورد
آن را برای بچه های لاغر آورد
تنگ غروب آمد پدر با سنگ در زد
یک چند تا مهمان برای مادر آورد:
مردی غریبه، با زنانی چادری که
مهمان ما بودند را پشت درآورد
مردی غریبه چای خورد و مهربان شد
هی رفت و آمد، هدیه ای آخر سر آورد
من بچه بودم، وقت بازی کردنم بود
جای عروسک پس چرا انگشتر آورد؟
دست مرا محکم گرفت و با خودش برد
دیدم که بابا کم... نه، از کم کمتر آورد
*
تنگ غروب از سنگ بابا نان درآورد
آن را برای بچه های لاغر آورد
مادر برای بار آخر درد کرد و
رفت و نیامد؛ باز اما دختر آورد...
مریم آریان
***********************************
راستی دوستان گالری عکسامو روی این وبلاگ گذاشتم .
http://aks-baran.persianblog.ir/
هر کسی نظری داره حتمن بهم بگه چون حتمن برام مفیده .
جون بچه هاتون نظر بدین وگرنه من تا آخر عمرم عکاس نمیشم 
شاد و سبز باشین.
پيام هاي ديگران () link پنجشنبه ۱٠ بهمن ،۱۳۸٧ - ٍٍسعید داودی
قول باران
با سلام به همه شما
.
من دوباره اومدم ولی ایندفعه دیر نکردم
.
چند وقت پیش در مورد اسم وبلاگم به یکی از دوستان توضیح دادم که :
این مصرع متعلق به من نیست و متعلق است به سرکار خانم طلیعه اکبری که من بعد از کلی جستجو ایشون رو پیدا کردم و کسب اجازه کردم و حالا براتون کل غزل رو آوردم که شاهکار خانم اکبری رو ببینید و انصاف بدین که شاهکار کلمه مناسب این غزل به حساب میاد:

بیا زیر باران بیا جان بگیریم
کمی بوی نم بوی انسان بگیریم
نفس هایمان کاش در هم بریزد
و ما از نفس های هم جان بگیریم
بیا حس برفی و یخ بستگی را
شبی از فضای زمستان بگیریم
خدا مانده پشت علف های سهراب
بیا از خدا قول باران بگیریم
بیا وحشت ضربه های تبر را
شبی از تبار درختان بگیریم
سرآغاز اگر چه قشنگ و عمیق است
مبادا غریبانه پایان بگیریم
پيام هاي ديگران () link شنبه ٢۳ آذر ،۱۳۸٧ - ٍٍسعید داودیبعد از یک غیبت طولانی ...!!!!
دوستان خوبم سلام 






من بازم دیر اومدم 
اما بازم دست پر اومدم که سلام کنم و در برم 
براتون یه شعر قشنگ انتخاب کردم که خیلی دوسش دارم
فکر کنم شما هم خوشتون بیاد .

غزل ...
نگاه ...
سکوت ... آفتاب ...
پنجره ... تو ...
نه! نثرنیست، نه! درهم شکسته شاعرتو
در آفتاب غزل بارها بخار شده
و باز گریه نموده فقط به خاطر تو
کسی نیامده هرگز برای بدرقه اش
و آب ریخته پشت خودش مسافر تو!
نگاه کن که چه بی ریشه راه افتاده
خلاف حرکت طوفان، گل مهاجر تو
اگر چه نیمه پنهان ماه تاریک است
همیشه وسوسه انگیز بوده ظاهر تو
شهاب سوخته دل به هر دری زده است
مگرعبور کند روزی از مجاور تو
پلیسها همه در جستجوی خود هستند
که گم شدست خیابان درون عابر تو!!
( مهدی موسوی - فرشته ها خودکشی کردند ! )
پيام هاي ديگران () link چهارشنبه ٢٤ مهر ،۱۳۸٧ - ٍٍسعید داودی
پیاده آمده بودم .....
دوستان خوبم سلام 






















براتون شعری از زبان شاعری افغان انتخاب کردم که محسن مخملباف اون رو توی یکی از کتاب های خاصش آورده . خیلی خوشم اومد . گفتم شما هم حتما بخونینش.

پیاده آمده بودم پیاده خواهم رفت ........
همان غریبه که قلک نداشت خواهد رفت
و کودکی که عروسک نداشت خواهد رفت
طلسم غربتم امشب شکسته خواهد شد
و سفره ای که تهی بود بسته خواهد شد
منم تمام افق را به رنج گردیده
منم که هر که مرا دیده در گذر دیده
تمام آنچه ندارم نهاده خواهم رفت ،
پیاده آمده بودم پیاده خواهم رفت. . . . . . . . . . .
( بودا تخریب نشد ، از شرم فرو ریخت - محسن مخملباف - شعری از شاعر افعان )
پيام هاي ديگران () link چهارشنبه ۱٠ بهمن ،۱۳۸٦ - ٍٍسعید داودی
برف نو برف نو سلام ...!
سلااااااااام
من دوباره اومدم ...همراه با برف قشنگی که این هفته اومد .
اومدم که به بعضی از دوستان بگم اگه رفتم بازم پشت سرمو نگاه هم میکنم 
و اومدم بگم که هم اینجا رو به روز کردم
و هم اون طرف چند تا عکس زمستونی گذاشتم که حتما باید ببینید وگرنه از دستون رفته 

حتما اون طرف سر بزنین و نظر بدین وگرنه.......... هیچی ....
وگرنه خیلی دوستون دارم ....
ایناهاش اینم آدرسش ...جون بچه هاتون نظر یادتون نره وگرنه من عکاسی یاد نمیگیرم ها ..........
http://aks-baran.persianblog.ir
(( خیابان سعد آباد - دوشنبه ۱۷ دی ماه ۱۳۸۶ ساعت ۱۵:۴۵ ))
برف نو! برف نو! سلام، سلام
بنشین، خوش نشستهای بر بام
پاکی آوردی ای امید سپید
همه آلودگیست این ایام
راه شومیست می زند مطرب
تلخواریست می چکد در جام
اشکواریست می کشد لبخند
ننگواریست می تراشد نام
مرغ شادی به دامگاه آمد
به زمانی که برگسیخته دام
ره به هموار جای دشت افتاد
ای دریغا که برنیاید گام
کام ما حاصل آن زمان آمد
که طمع برگرفتهایم از کام
خامسوزیم الغرض بدرود
تو فرود آی برف تازه سلام!
«برف نو»
غزل: احمد شاملو
مانکن ......
دوستای گلم سلام .














با یه دنیا شرمندگی که نرسیدم زودتر بیام بهتون سر بزنم . بالاخره طلسم شکسته شد و من آپ کردم.


باید بگم که غیر از اینکه اینجا آپ کردم یه وبلاگ فنقلی جدید هم راه انداختم که آدرسش رو براتون میذارم . دیدنش ضرری نداره
.
http://aks-baran.persianblog.ir
بعد هم یه شعر زیبا از یغما گل روئی براتون انتخاب کردم که خیلی دوسش دارم.
بازم منو به خاطر دیر اومدنم ببخشین .










توی ویترین ِ یه بوتیک، مانکن پلاستیکی،
نگاشُ به عابرا دوخته و ُ پلک نمی زنه!
چشماش ُ نقاشی کردن روی صورتش، ولی،
انگاری تو اون چشا صد تا ستاره روشنه!
خسته س از تکون نخوردن! خسته س از خسته شدن!
ویترین شیشه براش مثل ِ یه جور قفس شده!
بین ِ این مغازه های سوت ُ کور ِ لعنتی،
مث ِ یه برده ی پیر، عمریه دس به دس شده!
هر دقیقه یه لباسی به تنش می کننُ
خود ِ اون خیلی از این لباسا ر ُ دوس نداره!
مانکن از نگاه ِ این عابرا ذلـّه س ولی حیف،
نمی تونه پاش ُ از شیشه ها بیرون بذاره!
من یه مانکن! تو یه مانکن! دنیا ویترین ِ تماشاس!
همه محکوم ِ سکوتیم! آخر ِ قصه همین جاس!
مانکن چشماش ُ دوخته به خیابون، آخه اون،
عاشق مانکن ِ تو ویترین ِ رو به روییه!
عابرا ر ُ نمی بینه! خیلی وقته که دلش،
بی قرار ِ دختر ِ غمگین ِ رو به روییه!
از بوتیک رو به رویی یه دونه مانکن ِ ناز،
چشمای آهوییشُ سپُرده به چشای اون!
با لبای بسته از اون ور شیشه ها می گه:
«ـ مرد ِ من! مانکن ِ عاشق! همیشه باهام بمون!»
هفته ها می گذرنُ اون دو تا مانکن هنوزم،
از نگاه کردن ِ هم یه لحظه غافل نمی شن!
دورَن از هم ولی بین دلاشون فاصله نیست،
شیشه ها حریف ِ عشق ِ این دو تا دل نمی شن!
من یه مانکن! تو یه مانکن! دنیا ویترین ِ تماشاس!
همه محکوم ِ سکوتیم! آخر ِ قصّه همین جاس!●
(( یغما گلروئی ))
پيام هاي ديگران () link یکشنبه ٢ دی ،۱۳۸٦ - ٍٍسعید داودیجاده ای به سمت جهنم .......
سلام به دوستای خیلی خیلی خوبم که فکر کردن فراموششون کردم
خیلی کار داشتم و نشد بیام بهتون سر بزنم ....
براتون ترجمه یکی از معروف ترین کارای( کریس رآ ) - chris rea را گذاشتم که فکر میکنم شنیده باشین . اگه کسی خواست براش یه جا آپلود کنم .
در مورد این کار باید بگم که با اینکه به ظاهر زیاد به مطلب مهمی اشاره نمیکنه ولی چیزی که به نظرم قابل توجه شباهت زیاد جملات این ترانه با پیام کتاب مشهور موج سوم به قلم آلوین تافلره که وقتی چاپ شد کلی صدا کرد. قضاوت به عهده شما :
Well I'm standing by the river
But the water doesn't flow
It boils with every poison you can think of
And I'm underneath the streetlight
But the light of joy I know
Scared beyond belief way down in the shadows
And the perverted fear of violence
Chokes the smile on every face
And common sense is ringing out the bell
This ain't no technological breakdown
Oh no, this is the road to hell
And all the roads jam up with credit
And there's nothing you can do
It's all just pieces of paper flying away from you
Oh look out world, take a good look
What goes down here
You must learn this lesson fast and learn it well
This ain't no upwardly mobile freeway
Oh no, this is the road
Said this is the road
This is the road to hell
بسیارخوب من اینجا کنار رودخانه ایستاده ام
اما گوئی آبی جاری نیست
این آب می تواند با هر سمی که فکرش را کنی آلوده شود و به خروش در بیاید
و من زیر نور چراغ های خیابانی ام . . . .
اما پرتو لذتی که من درک می کنم
در پشت باوری که به سایه ها سرازیر شده می رمد
و ترس از جنایت یک مرتد
لبخند را روی هر چهره ای می خشکاند و می ماسد
و احساسی مشترک هر ناقوسی را به فریاد می آورد :
" این یک شکست اصولی و درست نیست "
آه نه ….. این جاده ای به سوی جهنم است …….
و تمام جاده ها به اعتبار ختم می شود
و هیچ کاری از تو ساخته نیست
تنها تکه هایی ازکاغذند که در اطراف تو به پرواز در می آیند
( تلاش تو بیهوده است )
آه مراقب دنیا باش ، خوب نگاه کن !!
چه اتفاقی دارد می افتد ( چه بلائی می خواهد نازل شود )
تو باید این درس را سریع یاد بگیری و خوب یاد بگیری
این شاهراهی آزاد روبه ترقی نیست ،
آه نه ….. این یک جاده است
می گویند جاده ایست
این جاده ای به سوی جهنم است ………..
پيام هاي ديگران () link یکشنبه ٢٩ مهر ،۱۳۸٦ - ٍٍسعید داودی
بانوی سرخ پوش
با سلام دوباره به همه دوستان خوبم 
و پوزش از تمام دوستانی که دیرکرد منو به حساب بی ادبیم گذاشتن
اما حتما میدونید که این چند وقته چه بلائی سر پرشین بلاگ اومد
و اون دوستان خیلی خیلی با معرفت با پرشین بلاگ چه کردن
و خوب مطابق همین ضرب المثل که حسنی به مکتب نمیرفت منم همون موقع خواستم آپ کنم
ولی خوب دیگه نشد ........
ولی در عوض یه ترانه خیلی زیبا رو براتون ترجمه کردم که میدونم خیلی از شما حتما شنیدین و ترجمش به یه بار خوندن می ارزه ..... بانوی سرخ پوش از ترانه های زیبای کریس دی برگ ....

I've never seen you looking so lovely as you did tonight
I've never seen you shine so bright
I've never seen so many men ask you if you wanted to dance
They're looking for a little romance
Given half a chance
And I've never seen that dress you're wearing
Or that highlights in your hair
That catch your eyes
I have been blind
The lady in red is dancing with me
Cheek to cheek
There's nobody here
It's just you and me
It's where I wanna be
But I hardly know this beauty by my side
I'll never forget the way you look tonight
I've never seen you looking so gorgeous as you did tonight
I've never seen you shine so bright you were amazing
I've never seen so many people want to be there by your side
And when you turned to me and smiled it took my breath away
And I have never had such a feeling such a feeling
Of complete and utter love, as I do tonight
The lady in red is dancing with me
Cheek to cheek
There's nobody here
It's just you and me
It's where I wanna be
But I hardly know this beauty by my side
I'll never forget the way you look tonight
I never will forget the way you look tonight
The lady in red
My lady in red
I love you
هرگز تورا آنگونه كه مانند امشب دوست داشتني به نظر ميرسي نديده ام
هرگز تو را اينگونه خيره كننده نديده ام
هرگز اينهمه مرد را نديده ام كه خواهان رقص با تو باشند
آنها در جستجوي اندكي عشق هستند
كه نيمه شانسي به آنها داده شود . . .
و من تا كنون آن لباس زيبايت را نديده ام كه به تن كرده اي يا هاي لايت روي گيسوانت را
كه چشم هايت را در بر گرفته است
تا حالا كور بوده ام !!
بانوي سرخ پوش با من مي رقصد
چهره به چهره
هيچ كس اينجا نيست
تنها منم و تو . . .
اين همان جائي است كه من ميخواهم باشم
اما به سختي باور ميكنم كه اين بانوي زيبا در كنار من باشد
آنگونه كه امشب به نظر ميرسي هرگز فراموش نخواهم كرد . . .
هرگز تورا آنگونه كه مانند امشب باشكوه به نظر ميرسي نديده ام
هرگز تو را اينگونه خيره كننده نديده ام تو فوق العاده اي !
هرگز اينهمه شخص را نديده ام كه خواهان بودن در كنار تو باشند
و هنگامي كه به سوي من مي آئي و لبخند ميزني نفسم بند مي آيد
تا كنون احساسي نظير اين نداشته ام
احساسي از عشق كامل و مطلق همانگونه كه امشب دارم ...
بانوي سرخ پوش با من مي رقصد
چهره به چهره
هيچ كس اينجا نيست
تنها منم و تو . . .
اين همان جائي است كه من ميخواهم باشم
اما به سختي باور ميكنم كه اين بانوي زيبا در كنار من باشد
آنگونه كه امشب به نظر ميرسي هرگز فراموش نخواهم كرد . . .
آنگونه كه امشب به نظر ميرسي هرگز فراموش نخواهم كرد . . .
بانوي سرخ پوش
بانوي سرخ پوش من
تورا دوست مي دارم
پيام هاي ديگران () link دوشنبه ۱٥ امرداد ،۱۳۸٦ - ٍٍسعید داودیاگر ميتوانی .....

اگر می توانی باران را برای من معنا کن
که چشم هایم
در واپس رفتن تو خشک شد و فرو ریخت....
اگر میتوانی باران را برای من معنا کن
که چترم را خورشدبی صدا دزدید
چتری که تنها سایبان من و تو بود
در واپسین ثانیه های گناه .....
اگر میتوانی باران را برای من معنا کن
برای من .....
که سراسر از تو خیس شده ام
اگر میتوانی لحظه را برای من معنا کن
شاید
شاید
و شاید 1000 شاید
لحظه ای فرا رسد که
باران بیاید ....!!!!
(( سعید داودی ))
پيام هاي ديگران () link سهشنبه ٢٩ خرداد ،۱۳۸٦ - ٍٍسعید داودیدر زندگی....
در زندگي زخم هائي هست كه مثل خوره در انزوا روح را آهسته ميخورد و ميتراشد . اين درد ها را نميشود به كسي اظهار كرد......
( صادق هدایت )
در شهری که شلوغ است
از آسمان تیره من پائین تر نیا که
اینجا
باد را هم باد می برد
کلاهت را دودستی هم که نگه داری
باد به دست بعضی هاست و
دست بالای دست مریزاد!!
خیابان ها کوچه های بن بست اند
و پیاده روها
خوابگاه های سرسبز
زیرپل میسازیم که شبها برای من وتوجائی باقی بماند
حکایت ماشین ها بیشتر حکایت اسبان است
کمتر عاقلی جز خودش را سوار می کند.
هرزین مال یه نفر!!
و اسبها حکایت ماشین ها هستند
که فقط باید آنها را شست
روزنامه ها بیشتر برای زیر قابلمه چاپ میشود
وپاک کردن لکه های شیشه های دلگرفته ....
حرف های آب و نان دارزدن برای پیاز ممنوع !!
بقال دیگر کشک ندارد
خیلی وقت است که کشکش را سائیده است.
ب ، ب بزن به چاک است
و ن نان خفقان
جگر داری یکم گوشت بخر
چون بادام را با آدم نمی توانی قسمت کنی !!
( دلتنگی های یک دیوانه فراری ..... )
پيام هاي ديگران () link یکشنبه ٦ خرداد ،۱۳۸٦ - ٍٍسعید داودیدایره.....

در رویاهایم
هرچقدر هم که می دوم
باز به تو نمی رسم !!
تو از دور مرا صدا میزنی که بیا !
من می دوم و فاصله ها هنوز برجاست .....
لعنت بر آنکه دایره را شناخت !!!
(( سعید داودی ))
پيام هاي ديگران () link سهشنبه ۱۸ اردیبهشت ،۱۳۸٦ - ٍٍسعید داودیهر آنچه هستی...
دوستان من سلام 
از اینکه دیر به دیر این صفحه به روز میشه منو ببخشید
انقدر این چند وقته کار دارم که نگو و نپرس.....
به قول شیخنا
از طمع کاری این جان حسود
آنقدر کار درآمد که که مپرس....
( از خودم بود به کسی نگین بهمون بخندن آبرو ریزی بشه ....
)
اما میخوام یه مطلبی رو براتون بذارم که خیلی خیلی خیلی دوسش دارم .
یه متن خیلی مشهور از داگلاس مالوچ ....
دوس دارم اول متن انگلیسی اون رو براتون بذارم اما
شاید همه خوندن متن انگلیسی رو دوس نداشته باشن ....
بهر حال بخونین و لذت ببرین :
Be the Best of Whatever You Are
IF YOU CAN'T BE a pine on the top of the hillBe a scrub in the valley-but be
The best little scrub by the side of the rill;
Be a bush if you can't be a tree.
If you can't be a bush be a bit of the grass,
And some highway happier make;
If you can't be a muskie then just be a bass-
But the liveliest bass in the lake!
We can't all be captains, we've got to be crew,
There's something for all of us here,
There's big work to do, and there's lesser to do,
And the task you must do is the near.
If you can't be a highway then just be a trail,
If you can't be the sun be a star;
It isn't by size that you win or you fail-
Be the best of whatever you are
Douglas Malloch
هر آنچه هستی بهترین باش ....اگر نمیتوانی درخت کاجی بر فراز تپه ای باشی
بوته ای درون دره ای باش اما زیباترین بوته کنار جویبار
بوته صحرائی باش اگر نمیتوانی درخت باشی
اگر نمیتوانی بوته صحرائی باشی برگی باشی
که شاهراهی را زیباتر می کند ...
اگر نمیتوانی ماهی بزرگ خارداری باشی ماهی کوچکی باشی
اما شیطان ترین و سرزنده ترین ماهی دریاچه !
همه ما را که ناخدا نمیکنند ... میتوان ملوان هم بود
برای همه ما کاری دراینجا ( در این دنیا ) هست
کارهای بزرگی برای انجام دادن
و کارهائی البته کوچک تر
و وظیفه ای که تو باید آن را انجام بدهی همین نزدیکیست ...
اگر نمیتوانی شاهراهی باشی کوره راهی باش
اگر نمیتوانی خورشید باشی ستاره باش
با بردن و باختن اندازه ات نمیگیرند !
هر آنچه هستی بهترین باش.......
امیدوارم همه شما بهترین باشید
تا بعد شاد و سبز .............






پيام هاي ديگران () link دوشنبه ٢٧ فروردین ،۱۳۸٦ - ٍٍسعید داودی
توصيفی از زندگی ... !!
دوستان خوبم سلام 
همونطور که قول داده بودم براتون متن پست قبلی رو ترجمه کردم.
بخونید و فقط بخندید چون زندگی اونقدر ها هم که فکر میکنید جدی نیست ....!! 
این توصیف خوبی از زندگی است ... !!
در نخستین روز خداوند سگ را خلق کرد و خداوند فرمود :
تمام روز اینجا در خانه ات بنشین و برای هر کس که به داخل می آید و یا از پشت دیوار می گزرد پارس کن
من به تو حدود 20 سال عمر خواهم داد .
سگ گفت :
20 سال برای پارس کردن خیلی زیاد است. به من10 سال عمر بده و من ده سال دیگرش را به خودت می بخشم.
پس خداوند پذیرفت.
در روز دوم خداوند خداوند میمون را آفرید و خداوند فرمود :
مردم را سرگرم کن ... شیطنت کن( مسخره بازی کن ) و مردم را بخندان . من به تو حدود 20 سال عمر خواهم داد .
میمون گفت :
چقدر کسل کننده .... شیطنت آنهم برای 20 سال ؟؟ من اینطور فکر نمیکنم ( من موافق نیستم ).
سگ 10 سال به شما پس داد ... من هم چنین خواهم کرد ...قبول ؟؟؟ و خداوند پذیرفت.
در روز سوم خداوند گاو را آفرید. خداوند فرمود :
تو باید تمام روز با کشاورز به مزرعه بروی و گرمای خورشید را تحمل کنی ...گوساله بزائی و به کشاورز شیر بدهی . من به تو حدود 60 سال عمر میدهم .
گاو گفت :
این نوع زندگی که تو می خواهی برای 60 سال مرا به سمت آن سوق بدهی سخت و کشنده است . اجازه بده 20 سال عمر کنم و 40 سال دیگر را به تو پس بدهم و خداوند دوباره پذیرفت .
در روز چهارم خداوند انسان را آفرید. خداوند فرمود:
بخور .. بخواب .. بازی کن .. ازدواج کن و از زندگیت لذت ببر . من به تو حدود 20 سال عمر خواهم داد .
مرد گفت :
چی ؟؟ فقط 20 سال !! چی گفتی ... ( چی می گی ؟ ) من 20 سال خودم را می خواهم و 40 سال گاو که به تو برگرداند و 10 سال میمون که به تو برگرداند و 10 سال سگ که به تو برگرداند که جمعا می شود 80 سال . قبول ؟؟؟
خداوند فرمود قبول . شما مبادله کرده اید ( معامله کرده اید ) .... پس به این دلیل است که ما در 20 سال نخست عمرمان می خوریم .. می خوابیم ... بازی میکنیم و لذت می بریم . برای 40 سال بعد ما همانند برده با سختی از خانواده مان حمایت میکنیم ... برای 10 سال بعد آن برای سرگرم کردن نوه هایمان شیطنت میکنیم ( مسخره بازی می کنیم ) و برای 10 سال آخر در جلوی ایوان خانه مان مینشینیم و برای همه پارس میکنیم ( به دیگران پرخاش می کنیم ) ........
اکنون زندگی برای شما تشریح شده است ... !!
همیشه شاد و سبز باشید ... 

























پيام هاي ديگران () link پنجشنبه ۱٦ فروردین ،۱۳۸٦ - ٍٍسعید داودی
سال نو مبارک .......

سلام دوستان خوب 





عید همه شما مبارک 








امیدوارم سال بسیار خوبی رو با هدف های جدید آغاز کرده باشین
و سرشار از انرژی های مثبت آماده تلاش باشین
برای اینکه در اول سال جدید لبحند رو به لبای قشنگ همتون بیارم
یه مطلب بامزه براتون انتخاب کردم
اونائی که زبان بلدن خوشا به حالشون
اونائی هم که بلد نیستن صبر کنن تا ترجمش رو براتون بذارم
همیشه شاد و سبز باشین .....
This is a good explanation of Life.
On the first day God created the dog. God said, "Sit all day by the door of your house and bark at anyone who comes in or walks past. I will give you a life span of twenty years."
The dog said, "That's too long to be barking. Give me ten years and I'll give you back the other ten." So God agreed.
On the second day God created the monkey. God said, "Entertain people, do monkey tricks, make them laugh. I'll give you a twenty-year life span."
The monkey said, "How boring, monkey tricks for twenty years? I don't think so. Dog gave you back ten, so that's what I'll do too .... okay?" And God agreed.
On the third day God created the cow. God said, "You must go to the field with the farmer all day long and suffer under the sun, have calves and give milk to support the farmer. I will give you a life span of sixty years."
The cow said, "That's kind of a tough life you want me to lead for sixty years. Let me have twenty and I'll give back the other forty." And God agreed again.
On the fourth day God created man. God said, "Eat, sleep, play, marry and enjoy your life. I'll give you twenty years."
Man said, "What? Only twenty years! Tell you what, I'll take my twenty, and the forty the cow gave back and the ten the monkey gave back and the ten the dog gave back. That makes eighty, okay?"
"Okay," said God, "You've got a deal." So that is why the first twenty years we eat, sleep, play, and enjoy ourselves; for the next forty years we slave in the sun to support our family; for the next ten years we do monkey tricks to entertain the grandchildren; and for the last ten years we sit on the front porch and bark at everyone.
Life has now been explained to you!
پيام هاي ديگران () link سهشنبه ٧ فروردین ،۱۳۸٦ - ٍٍسعید داودی
انجمن حمايت از انسان .....

دوستان سلام .
این پست رو بي هوا نوشتم .... یه مرتبه ......یعنی یه نفر وادارم کرد که بنویسم
این پست مروارید رو بخونین و مثل من آتیش بگیرین
از درد و دل های یه زن که میخواد فقط و فقط خودش باشه
به نظرتون خیلی خواسته بزرگیه که یه موجود بخواد خودش باشه ؟؟؟؟؟؟
شما هم اول یه نگاهی به این پست مروارید بندازین تا براتون بگم :
http://www.persianblog.ir/posts/?weblog=morvarid-daraeinejad.persianblog.ir&postid=6375693
من احساس میکنم بعد یه ۱۴۰۰ سال که عرب تمام وجود ایرانی رو بمباران و زیر رو کرد
شاید بد نباشه بعد این همه سال یکم به خودمون بیایم
یا اینکه هنوز هم دوست داریم رفتار آدم های صحرا نشین و دزد ۱۴۰۰ سال پیش رو الگو کنیم ؟؟؟
بابا ذلت تا به کی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
هنوز هم باید دیه ما ها رو با شتر حساب کنن ؟؟؟؟؟؟
هنوز فکر میکنید ارزش ما ها فقط همینقدره ؟؟؟
..................
تاجم نمیفرستی تیغم به سر مزن
مرهم نمیگذاری زخمی دگر مزن
همه چیزی که از گذشت ۱۴۰۰ سال برامون مونده اینه که امروزه
انسان هائی رو که کهن ترین تمدن رو داشتن تروریست و وحشی بخونن
خیلی پیشرفت کردیم...... دست مریزاد ...... اینو یادتون باشه به کسی نگین
چون دشمانامون از ناراحتی غش میکنن
از همینجا به مروارید های این مملکت میگم باهاتون همدردم اگر چه من یه مرد متولد شدم.
تا بعد شاد و سبز باشید
بهای يک سنت ....

بهاي يك سنت
پسر كوچكي ، روزي هنگام راه رفتن در خيابان ، سكه اي يك سنتي پيدا كرد .او از پيدا كردن اين پول ، آن هم بدون هيچ زحمتي ، خيلي ذوق زده شد . اين تجربه باعث شد كه او بقيه روزها هم با چشمان باز سرش را به سمت پايين بگيرد و در جستجوي سكه هاي بيشتر باشد .
او در مدت زندگيش ، 296 سكه 1 سنتي ، 48 سكه 5 سنتي ، 19 سكه 10 سنتي ، 16 سكه 25 سنتي ، 2 سكه نيم دلاري و يك اسكناس مچاله شده يك دلاري پيدا كرد . يعني در مجموع 13 دلار و 26 سنت .
در برابر به دست آوردن اين 13 دلار و 26 سنت ، او زيبايي دل انگيز 31369 طلوع خورشيد ، درخشش 157 رنگين كمان و منظره درختان افرا در سرماي پاييز را از دست داد . او هيچ گاه حركت ابرهاي سفيد را بر فراز آسمان ها در حالي كه از شكلي به شكلي ديگر در مي آمدند ، نديد . پرندگان در حال پرواز ، درخشش خورشيد و لبخند هزاران رهگذر ، هرگز جزئي از خاطرات او نشد .
(( نویسنده ناشناس - برگرفته از مطالب اینترنتی ))
پيام هاي ديگران () link شنبه ۱٢ اسفند ،۱۳۸٥ - ٍٍسعید داودیآن نیز ببر .....
ظهیر الدوله که میروی یکی از سنگ ها بدجور با آدم حرف میزند
انگار همه حرف هایش در یک کلمه خلاصه شده است
و انگار اصلا محو شده است ....
خودتان ببینید و قضاوت کنید ارتباط بین این عکس و گفتار عین القضات همدانی را !!!
ای برده دلم به غمزه جان نیز ببر
بردی دل و جان نام و نشان نیز ببر
گر هیچ اثر بماند از من به جهان
تاخیر روا مدار آن نیز ببر .............
(( عین القضات همدانی ))
پيام هاي ديگران () link شنبه ٥ اسفند ،۱۳۸٥ - ٍٍسعید داودیبا عشق هنوز ......

از صورتم این قیافه را بردارید
دل این تومور اضافه را بردارید
با عشق هنوز زنده هستم لطفن
از روی من این ملافه را بردارید ........
( جلیل صفر بیگی )
پيام هاي ديگران () link چهارشنبه ٢٥ بهمن ،۱۳۸٥ - ٍٍسعید داودیکوه نورد ....

كوهنورد
كوهنوردي ميخواست به قلهای بلندی صعود كند. پس از سالها تمرين و آمادگي، سفرش را آغاز كرد. به صعودش ادامه داد تا اين كه هوا كاملا تاريك شد. به جز تاريكي هيچ چيز ديده نميشد. سياهي شب همه جا را پوشانده بود و مرد نميتوانست چيزي ببيند حتي ماه و ستارهها پشت انبوهي از ابر پنهان شده بودند. كوهنورد همانطور كه داشت بالا ميرفت، در حالي كه چيزي به فتح قله نمانده بود، پايش ليز خورد و با سرعت هر چه تمامتر سقوط كرد. سقوط همچنان ادامه داشت و او در آن لحظات سرشار از هراس، تمامي خاطرات خوب و بد زندگياش را به ياد ميآورد. داشت فكر ميكرد چقدر به مرگ نزديك شده است كه ناگهان دنباله طنابی که به دور كمرش حلقه خورده بود بين شاخه های درختی در شيب کوه گير کرد و مانع از سقوط كاملش شد. در آن لحظات سنگين سكوت، که هيچ اميدی نداشت از ته دل فرياد زد: خدايا كمكم كن !
ندايي از دل آسمان پاسخ داد از من چه ميخواهي؟
- نجاتم بده خدای من!
- آيا به من ايمان داري؟
- آري. هميشه به تو ايمان داشتهام
- پس آن طناب دور كمرت را پاره كن!
كوهنورد وحشت كرد. پاره شدن طناب يعني سقوط بيترديد از فراز كيلومترها ارتفاع. گفت: خدايا نميتوانم.
خدا گفت: آيا به گفته من ايمان نداري؟
كوهنورد گفت: خدايا نمي توانم. نميتوانم.
روز بعد، گروه نجات گزارش داد كه جسد منجمد شده يك كوهنورد در حالي پيدا شده كه طنابي به دور كمرش حلقه شده بود و تنها دو متر با زمين فاصله داشت...
( بر گرفته از مطالب اینترنتی - بی نام )
سهم من ......
از ماه آسمان تنهاعكس درون حوض و ....
از دنيا غصه هايش مال من است ..
بيچاره من ،
در آسمان هشتم هم از ستاره هاي من خبري نيست !
اين بار هم تنها دستان تو مرا هل دادند
به سمت همان به سمتي كه به درك منتهي مي شد ...
دست گيري پيش كشت !!!
تسويه حساب پشت پاهايت
و چوب لاي چرخ زندگي ام باشد به وقت باران
كه باز هم تنها قدم خواهم زد !
(( سعید داودی ))


